لالا لالا نخواب ... اون راهه دوره
خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست
خدائیش که دلم خیلی صبوره ...
لالا لالا نخواب ... خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار ... نمیشه
آخه عاشق شدن که دست ما نیست ...
لالا لالا نخواب ... تنها می مونم
کمک کن قدر چشماتو بدونم ...
چرا چشمات پره خشمه عزیزم ؟!!!
مگه من مثله اون نامهربونم ؟!!!
لالا لالا نخواب ... دنیا خسیسه
واسه کم آدمی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست
یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
لالا لالا نخواب ... تا اون بخوابه
بشین اینقدر تا که خورشید بتابه
زمانی که یقین کردم بیدار شد
بخواب با یاد عکسی که تو قابه
لالا لالا بخواب ... بیداره حالا
دیگه باید بخوابی پس لالا لالا ...
بخواب ... دیگه تو می تونی بخوابی
ببین ... خورشید اومد بالای بالا
لالا لالا ... اینم بود سرنوشتم
این از امروزمو این از گذشته م
نمی خوابم تا تو برگردی یک روز
منم خوابو واسه اونروز گذاشتم ...
نمی خوابم تا تو برگردی یک روز
منم خوابو واسه اونروز گذاشتم ...

کاش آفتاب بودم تا همیشه به روی ماهت
می تابیدم ...
کاش بارون بودم تا هر وقت می خواستم لطافت
پوستتو حس میکردم و به روی صورت نازت می نشستم ...
کاش باد بودم تا هر وقت خواستم نوازشت کنم ...
کاش نفس بودم تا بهت زندگی بدم ...
کاش یه شاخه گل رز بودم تا منو بو میکردی و از عطرش
لذت می بردی ...
کاش قلم بودم تا میون انگشتای نازت آروم می گرفتم
و باهام هرچی می خواستی می نوشتی ...
کاش یکی از کتاب هات بودم تا وقتی میخواستی
منو بخونی دستای نازت رو لمس میکردم ...
کاش آهنگی بودم که دوس داری ... تا شاد باشم
که از شنیدنم لذت می بری ...
کاش یه انگشتر بودمو همیشه میون انگشت نازت
آروم می گرفتم ...
کاش یه تصویر زیبا بودم تا همیشه بهم خیره می شدی ...
کاااااااااااااااااااااااااااااااااش ...
کاش این کاش ها هرگز نبود ...
افسوس که هیچ کدوم از این کاش ها نیستم و
نمی تونم باشم ..
افسوووووووس ...
اینا نه شعر بود ... نه جائی دیدم ...
و نه از کسی شنیدم ...
اینا حرفای دل خودم بود ... شاید یه بخش خیلی کوچیک
از حرفای دلم ...
حرفای دل یه عاشق که داره مثه یه مرغ پر بسته
واسه عشقش بال بال می زنه اما کاری از دستش برنمیاد
و حتی نمی تونه عشقشو ببینه ...
حرفای دل یه عاشق که روزا و شباشو
به عشق دیدار معشوقش می گذرونه ...

کاش می تونستم تمام دنیا رو بهش بدم ...
کاش تمام ثروت دنیا رو داشتم تا فقط برای یک نگاهش
میدادم ...
کاش می تونستم روی ابرا یه قصر طلا براش بسازم و
هرچی جواهر که تو دنیاست به پاش می ریختم ...
اما افسوس که ...
افسوس که عاشقان تهی دست اند ...
البته یه چیزی دارم که شاید به دردش بخوره ...
خدا فقط همین یه چیزو بهم داده ...
خیلی وقته که با تمام وجود تقدیمش کردم ...
یه قلب عاشق ...
میدونم که در مقابلش ناچیزه ...
اما فقط هیمینو داشتم ...
میگه خیلی برام با ارزشه ...
اما من میدونم که اینو میگه تا منو خوشحال کنه ...
میدونم که از ته دلش اینو میگه ...
اما من مطئنم که در مقابلش خیلی ناچیزه ...
آخه مگه میشه قلب ناقابل من در حد یه فرشته باشه ... !!!
بازم بهش میگم : ببخش که توی این دنیا چیزی رو ندارم
که لیاقت تورو داشته باشه ...
آخه تقصیر منم که نیست ...
خیلی فک کردم اما چیزی که ارزش اینو داشته باشه که بهت
تقدیم کنم توی دنیا پیدا نکردم ...
خودتم میدونی که فرشته ها آسمونی هستن ...
پس اگه بخوام بهت یه هدیه بدم باید برم از آسمونا برات بیارم ...
یلدا ی خوبم ...
اینا حرفای دلم بود اما فقط یه گوشه ی کوچیک از تمام
حرفای دلم ...
خودتم میدونی که اگه بخوام تمام حرفای دلمو برات بگم
باید تا قیامت فقط حرف بزنم و تو گوش کنی ...
البته من اینکارو هرگز نمیکنم ...
اونم به دو دلیل : یکی اینکه گوشای نازت خسته میشن
و دوم اینکه اونموقع دیگه نمیتونم حرفای نازت رو بشنوم ...
و چون من هرگز نمیخوام حرفای نازت رو از دست بدم
پس اینکارو نمیکنم ....
دوستت دارم تا روزی که نفس در قلبم جاریست ...
عاشق ابدی تو ... نیما ...


غزل خداحافظی ...
شاید واسه یه مدت ازم خبری نشد ...
میخوام یه مدت از این کلبه ی عشقم برم ...
چون به عشقم قول دادم که درسامو خوب بخونم و واحدامو خوب پاس کنم
واسه یه مدت شاید دیگه نت نیام ...
شاید حدود دو ماه ...
برام دعا کنید که به آرزوم برسم ...
برام سخته که این دو ماه به این کلبه ی عشقم سر نزنم ...
اما چون به عشقم قول دادم و چون اگه درسامو بخونم به
عشقم و کلبه ی حقیقی عشقمون نزدیکتر میشم باید درسامو بخونم
تا به آرزوی وصال و رسیدن به کلبه ی حقیقی عشقمون برسم ...
مواظب خودتون باشید حلالم کنید و دعا یادتون نره ...
به امید بازگشتی دوباره ...


به خاطر دلم شده یه شب بیا به خوابم
برای لحظه ای شده بیا بمون کنارم
نکنه یه روز بری سفر بری یه روزی بی خبر
دلم میگیره نازنین بیا منو با خود ببر
به خاطر تو از خودم از همه دنیا میگذرم
دنیا چیه به خاطرت از دل و جونم میگذرم
هرچی که عشقه با نگام نثار چشمات میکنم
گلای دنیا رو همه نثار دستات میکنم
ستاره های آسمون کمه بریزم رو سرت
عطر یه دنیا گل سرخ میگیرم از عطر تنت
خورسید و ماهو میگیرم از آسمون اون چشات
دنیا رو آتیش میزنم با حرم داغ نفسات
با حرم داغ نفسات
اگه بگی دوسم داری
هرچی بخوای همون میشه
هرچی بخوای همون میشم
برات می مونم همیشه
اگه بگی دوسم داری
هرچی بخوای همون میشه
تقدیم به تو که بهترینی


سلام به شما که عاشقید و عاشقانه نفس می کشید
هرچند یه کم دیر شده اما سال نو رو به همه ی شما
عاشقای با احساس تبریک میگم
امیدوارم همیشه شاد و پیروز و عاشق باشید و
عاشقانه زندگی کنید و از عشقتون لذت ببرید ...
بخاطر کسالت و مشکلات شخصی این اولین پستم
توی سال ۱۳۸۸ هست... به این خاطر دیر سال نو رو
بهتون تبریک گفتم امیدوارم پذیرا باشید...
از همه ی شما که نگرانم بودید و حالمو جویا شدید
صمیمانه ممنونم و براتو آرزوی سلامتی میکنم ...
راستشو بخواید :
من و جومونگ با هم بودیم که اون بوسیله سواره نظام
زخمی شد ... منم با ماشین داشتم اونو میبردم پیش
سوسانو تا مداواش کنه اما سواره نظام با من و جومونگ
تصادف کردن و با ماشین زدن بهمون ....
بعدشم یه پرستار ازمون مراقبت کرد تا خوب شدیم
و برگشتیم تا به عشقمون سوسانو و یلدا بپیوندیم ...
هردومون الان سالمیم و برگشتیم ...
جومونگ رفت به قصر پیش مادرش
منم اومدم به کلبه ی عشقم تا مبادا عشق منم
مثه سوسانو فک کنه زنده نیستم و منو فراموش کنه ...
البته مطئنم یلدا ی من هرگز منو فراموش نمیکنه
و همیشه منتظرم میمونه ...
تازه اونی که از جومونگ پرستاری کرد خواست از منم
پرستاری کنه اما من نخواستم و گفتم فقط باید یلدا ی خودم
ازم پرستاری کنه که یلدا جونم از غیب رسید و اون بود که
پرستاریمو کرد تا سلامتیمو بدست آوردم و الان سالمم
و توی کلبه ی عشقم دارم با عشقم زندگی میکنم ...
البته الان فقط با احساسم و با قلبم باهاش زندگی
میکنم چون از دیدار واقعیش محروممو روز و شبامو به عشق
وصالش سپری میکنم تا روز وصالمون بالاخره برسه ...
من به اون روز امیدوارم اما فعلآ اون روز برام فقط یه رویاست ...
شاید بشه برام دعا کنید زیااااااااااااااااااااااااااد ...
منتظر اونروز میمونم تا روزی که نفس میکشم ...

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو دریایی ترینی, آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نا معلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
به جان هرچه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


در نگاهم انتظاری به بلندای فاصله ام از تو هویداست
و اندوهی به وسعت دوری مان همچون موجی مرگبار
که از عشقی آتشین سرچشمه گرفته
بر ساحل سینه ام تازیانه می زند...
می گن خدا عاشقان رو دوست داره
پس به من بگید که چرا حتی نمیتونم عشقمو ببینم
آخه خدای من ... چی میشد که منم مثه همه ی عاشقا اقلآ میتونستم عشقمو ببینم
سخت ترین روزای عمرمو دارم سپری میکنم اونم در حالیکه نمیدونم کی میتونم عشقمو ببینم...
من حتی دیدن عشقم برام یه آرزو شده چه برسه به اینکه آرزو کنم واسه همیشه بهش برسم ...
برام دعا کنید ...
دعا کنید که عشقمو ببینمو بمیرم ...
دعا کنید بهش برسم و بمیرم ...
کاش میتونستم از کوچه های انتظار میگذشتم و توی کوچه ی عشق به اونی که میخوام میرسیدم...
برام دعا کنید ...


دوستای خوبم , من مشکلاتی دارم و تا یه مدت نمیتونم بیام نت
و جواب نظرات گرمتون رو بدم
اگه دیگه جوابی از من بهتون نرسید حلالم کنید و برام دعا کنید